تبليغاتX
Mahsa Aryamehr Weblog

درباره وبلاگ


اگر روزي خبر مرگم را شنيدي دوست دارم برايم گريه نکني واشک نريزي چون خودت بهتر ميداني که رهايي براي عاشقان مرگ است و اين مردن مي باشد که مرا از سوختن نجات مي دهد.دوست دارم پس از مرگم چشمانم را باز بگذاريدتا همه بدانند که من چشم انتظار بودم، دستانم را بازبگذاريد تاهمه بدانند در انتظارآغوشي گرم بودم و خلاصه بر سر مزارم عکس معشوق را همراه با دوقطعه يخ بگذاريد تا با اولين طلوع آفتاب يخهاآب شده و جاي معشوق بگريند
نام : غم
نام خانوادگی : افسرده
مادر : سلطان غم
مقصد: به آینده
وبلاگ : عشق من
جرم : عاشق شدن
اسیر :love
سلول انفرادی :معشوقه
سال : عشق و عاشقی
سلام من مهسا هستم از بابلسر.این وب در روز شنبه بیستم مرداد توسط ملیسا جونم تنظیم و طراحی شد امیدوارم که بتونم نظر شما رو جلب کنم موفق و شاد و ایام به کام شما

آمار بازدیدکنندگان
نظرسنجی
لینک دوستان



احساس جاری سولماز و سیاوش

بی تو میمیرم نازنین

خنیاگر عشق، سوداگر مرگ

عاشقانه هاي دو كبوتر

عاشقترین عاشق

عکس و مطلب درباره یانگوم و کارهای یانگوم

آسمونی

قصه عشق

عشق خیالی

میخوامت برای همیشه حامی

تو بمان تا من بمیرم

قفس آزادی

گیرنده: تو

هیچکس تنها نیست

زبون دراز

مدارصفردرجه

تنها بي كس

شیدا و افشین

کاش با تو بودم...

دوستم داشته باش،دوستت داشته باشم

اگرتنهاترین تنها بشم بازهم خدا هست

عشقم بهرام رادان

برای تو می نویسم

*•.¸¸.•*´¨`*پسرک تنها•*´¨`*•.¸¸.•*

داف

...تا همیشه

پری عاشق

فدای اون چشات بشم

حرف دل

هیچکس

گوشه از خستگی هایم

گل یاس محمد رضا

عشق بد

دختری که می خواد بهترین باشه

حسرت اشک

کوچه من

برای تو

آرشیو مطالب
طراح قالب

ملیسا کیانی

 

 


یادمون باشه اگه یه روزی به عشقمون نرسیدیم یاد لیلی و مجنون بیافتیم  و بدونیم که رسم روزگار همینه ای دلی  که داری براش میزنی ای چشمی که داری براش اشک میریزی  ای دستی که داری براش میلرزی ای قدمهایی که داری براش شل میشی بدون این رسمه این دنیای  نا مرده  که تا میفهمه یکی عاشق یکی شده عین کودکو که از مادرش جدا میکنی کودک گریه مینه!گریه ی دل باخته ها رو در میاره لعنت به این دنیا و هر چی رسمه دنیاست!اما دنیا بیخیالت شدم!فکر کردی کی هستی من شبا گریه میکنم اما فکر نکنی تو گریمو در آوردی من برا اینکه میمیرم براش  شبا گریه میکنم تو ای دنیا یه تار موهاشو با کل زیباییت عوض نمیکنم!آره منم اشک دنیا رو این جوری در میارم


وقتي عاشق باشي احساس مي كني تمام وجودت مال طرف مقابلتِ

،احساس مي كني وقتي لبان گرمش به لب هات مي خوه تو ديگه تو اين دنيا نيستي

،وقتي باهاشي پاهات به اسفالت زمين نمي خوره بلكه تو با اون رو ابرايي زير پات فرش

ابريشمي از ابراست تو اونو مي پرستي ،ديدلي واسه دعوا و جدايي نمي بيني و

هرگز بهش فكر نمي كني چون اون ادم امكان نداره ازت جدا بشه اخه اون فرق داره با بقيه .اون

ادمي تو راه زندگيت نيست اون در كنار زندگيت نيست ، اون تمام زندگيته.

نفستون بوي عشق مي ده . واسه تو نفس كشيدن بدون اون واست امكان نداره

دوست داري صداشو هميشه بشنوي،بوي عطرش ديونت مي كنه مثل ادماي مست كه هيچ چيز

برات مهم نيست فقط اونو مي بيني ،شب تو خوابته البته اگه بتوني بخوابي چون همش دوست

داري همش بيدار باشي و حتي 1 ثانيه هم ازش جدا نشي .

مي دوني ، مهم اينكه داشته باشيش بدوني فقط ما تو هست و به هيچ احدي تعلق نداره و تو هم

فقط مال اوني و مال هيچ كس نيستي !!

نفساتون براي هم ِ وقتي همديگر رو مي بوسيد گرمي و طعم عشقو احساس مي كنيد .

عشق 1 لحظه نيست

عشق 1 آن نيست

عشق 1 ماه و 1 سال نيست

عشق زندگيته

عشق تو همه ي عمرت باهاته

به نظر شما عشق يعني چي ....... ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:19  توسط مهسا آریامهر 



به جای اینکه هر شب درد دلمو بنویسم آخرش هم دیلیتش کنم گفتم مینویسم میمونه تا موندن این دنیا!جالبه نه!همه از عشقشون شکایت میکنن که ... اما من این کارو نمیکنم لذت عاشق موندن به همینه که بدیهای محبوبمونو(عشقمونو) زیبا ببینیم نگفتم خوب ببینیم که خوبی به هیج کس نمیاد پس میگم زیبا چون من یکتا پرستم!شاید بگین زیبایی چه ربطی به یکتا پرستی داره!اگه صبر کنین آخرش میفهمین عاشق موندن یعنی تنهایی و زیبایی


اون همه عشق ...
   اون همه علاقه ...
        اون همه وفا ...
             اون همه محبت ...

                    اون همه صداقت ...

اون همه رو با یک جمله جواب دادی: " تو هیچی نداری


حرف دل خودم
بعضي وقتها نمي دونم چرا سير ميشم از زندگي اين جور وقتها خيلي خطري هستم(لطفا نزديک نشويد) البته بهتر به جاي سير بگم خسته ميشم يا به عبارت ديگه کلافه چه ميدونم دلم ميگيره
وقتي که دلم ميگيره دوست دارم برم تو خيابونهاي شلوغ قدم بزنم
فکر کنم ...

وقتي که ميرم تو خيابون اولين کسي رو که ميبينم داره ميخنده(خوشه) تو دلم فحش میدم

وقتي 7-8نفر و با هم ميبينم حسرت ميخورم به گذشته وقتي 3-4 نفر و ميبينم ياد جمع 4 نفره خودمون(رفيقا) تو قديما ميفتم و اشک تو چشام حلقه ميزنه(چه رومانتيک)

وقتي 1 لب خندون ميبينم ياد دل تنگ خودم ميفتم وقتي 1 لب بسته ميبينم ياد عقده داد و فرياد ميافتم وقتي 1 بچه رو ميبينم داره گريه ميکنه که فلان چيز وميخواددلم به حالش ميسوزه که نتونسته به عشقش برسه و هر قدمي که بر ميداره داره از عشقش دورميشه

وقتي دارم تو خيابون راه ميرم دوست ندارم 1 کلمه حرف بزنم دوست دارم فقط گوش کنم و ببينم
حر فهاي بقيه رهگذار ها رو قيافه خندون و ناراحت آدم ها رو


وقي تو خيابون راه ميرم دوست دارم ... دوست دارم تو چشم آدمها نيگاه کنم دوست دارم توشونو ببينم
خيلي دوست دارم بدونم تو دلشون چي ميگذره غم و غصه شون چيه از چي خوشحالن از چي ناراحت
دوست دارم واسه ا لحظه زمان وايسه زمين با کاشي هاش آدمو به قدم بر داشتن تشويق نکنه چشم ها يک لحظه بسته بشن صورتها به طرف بالا بره و همه از ته دل تا اونجايي که ميتونن داد بزنن سر زمونه((من واسه دل گرفتم-اون بچه واسه اسباب بازيش -اون آدم خسته به خاطر حقي که بهش نرسيده واسه داد هايي که سرش زدن واسه چيز هايي که تحمل کرده واسه خوبي هايي که فقط ديده ولي حس  نکرده


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:46  توسط مهسا آریامهر 


ديگه تنها نيستم..............
مي دوني وقتي خدا داشت بدرقم مي كرد بهم چي گفت؟ گفت جايي كه داري ميري مردمي داره كه مي شكننت، نكنه يه وقت غصه بخوري، من همه جا باهاتم، تو تنها نيستي ، توي وجودت عشق مي ذارم كه بغض كني، اشك مي دم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني دوباره برمي گردي پيش خودم.......
 راستش تازه امروز داشتم به اين متن زيبا فكر مي كردم و فهميدم كه ديگه تنها نيستم و  اون بالا يكي هست كه نمي زاره هيچ وقت تنها باشم،ولي من دوست دارم يكي هم توي اين زمين خاكي باشه كه نزاره من تنها بمونم بي خيال مثله اينكه قسمت نيست ،ولي بازم  خوشحالم كه اون بالا حداقل يكي هست كه هيچ وقت تنهام نمي زاره تازه علاوه بر اون شما دوستاي عزيزمو هم دارم.راستي به قول ملیسای عزيزم اون اوس كريمو كه بالا سرتونه ،رو  هيچ وقت فراموش نكنيد........ اميدوارم كه هيچ وقت فراموشش نكنيد و مثل من نباشيد، كه تازه پيداش كردم و به كل از يادم برده بودمش.!!!!!! ولي بازم جاي شكر هست كه به اين زوديا پيداش كردم ....
ولي  خوب چه كار كنم بازم يه كوچولو ته دلم تنهايي رو احساس مي كنم چون به نظرم علاوه بر عشق به خدا ، عشق زميني هم بايد تو وجود هر كسي باشه ...اميدوارم شما هم با نظر من موافق باشيد.........



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:49  توسط مهسا آریامهر 


بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خواستم10 تامي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمع کار شدم اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:39  توسط مهسا آریامهر 



سلام به همگي
همه کسايي که يه جايي يه وقتي يه کسي دلشونو شکست اينو مطمئن باشين همه يه روزي يه جايي بالاخره مي فهمن که اشتباه کردن و راه رفته رو بر مي گردن
 اما خيلي وقته
تا خيلي دير مي شه.فقط مواظب دلاتون باشيد اگه شکسته مواظب شکسته هاش باشين بدون دل نميشه زندگي کرد!وقتي شب که مياد منتظر صبح نباشين يعني ديگه دل ندارين..يعني ديگه تموم!اما اگه دلي رو شکستين و مي خواين جبران کنين همين همين لحظه قدم اول و بردارين
 گاهي ثانيه ها مهمن واسه به دست آوردن يه دل گرچه به قول سعيد شهروز واسه جبران شکستن يه دل قد کهکشون پشيموني کمه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:26  توسط مهسا آریامهر 



خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط مهسا آریامهر 



گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدمو تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

 

 


سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:20  توسط مهسا آریامهر 


در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم


در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم

ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

 


شب تنهايي با هم.. شايد اينگونه سزاوار فراموشي نبود چقدر با عجله... غبار مي تکاني از ردپاي آخرين خاطراتمان کنون اي اولين و آخرينم کاش احساس آبي مرا مي شنيدي. تا هميشه به تماشاي شب ميروم و تکه هايي از عشق مدفون ميراث من است و قلمي که هيچ گاه نتوانست آخرين حرفهاي مرا با تو بگويد
دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط مهسا آریامهر 



عزیزم خیلی وقته دردی مونده روی دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگمو برم
یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام
باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغض ثانیه ها رها باشم
دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا
می خوای بری به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو
حالا من میرمو تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار تورو برد از یاد خودش
تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستات تو دستهای من بود
تمام مردم این شهر به من آواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد واسم مرگو  بهمراه دارن
همیشه نفرین من به راهته ..... به دل سیاه تو نگاهته
تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی میشه از دل تو دلم جدا
میدونم همش دروغه عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو
الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم
دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم
برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم
دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابا اسمتو داد بزنم
بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟
خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم
میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی
آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار
کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیره دلم
کاش می شد دیگه چشام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت
کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... تو تنهایی و غم دل تورو خون می دیدم
کاش می شد برق چشام بارون کنه ..... سیل غم دلم آبادیتو داغون کنه


شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ولی تو اون رو نمی شناسی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:10  توسط مهسا آریامهر 



دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید

 

 
يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي .كاشكي هميشه پيشت بودم ميشد فراموشت كنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط مهسا آریامهر 



من اين وبلاک رو براي وقتهاي تنهايي و دلگيري خودم گذاشتم . اوقاتي که کم هم نيستند. مطمئنم که هر کسي هم از اين اوقات داره چه کم و چه زياد.
من از شما که ميايد تو وبلاکم انتظار ندارم که درباره وبلاکم نظر بديد. اما بايد اعتراف کنم که اين کار شما براي منم دلگرمي ميشه.
پس اگر خواستيد شريک تنهاييام بشيد و شريک اين وبلاگ برام نظراتتونو بزاريد.
درضمن اگر چيزي احتياج داريد بگيد تا بزارم . از ادرس سايت گرفته تا برنامه
این کارو می کنم


دنیا را با تمام زیباییهایش به تو میبخشم فقط یک بار نگاهم بکن
مردم از بس که انتظارت را کشیدم!   یعنی میرسد روزی که تو از
در وارد شوی و من بار دیگر در آغوشت بگیرم؟
یعنی میشود که بار دیگر طعم لبهایت را بچشم؟
ای کاش میشد که دستانت تا همیشه برای من باشند !!
چه خوب بود در لحظه ی جدایی به چشمانم نگاه میکردی  و آنوقت التماس را
در عمق آن میدی! شاید هم دیدی و بی توجه به عشقم از من گذشتی!!
فقط میخواهم بدانم بعد از من خاطراتت را با چه کسی قسمت میکنی؟
میرسد روزی که دوباره به سراغ من بیایی! اما آن روز نوبت من است که در چشمانت
نگاه کنم و با اطمینان بگویم:دوستت ندارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط مهسا آریامهر 



توي همون روز پاييزي بود که قلبم رو ميون چشماش جا گذاشتم
آنقدر در خلوتم او را تکيه گاه خودم ديدم که براستي باور کردم
او همان شاهزاده قصر روياهام خواهد بود
به راستي بت پرستي شده بودم که شب و روز خدايش را پرستش ميکرد
همه ميگويند ديوانه شده ام اهميتي ندارد بگذار من را ديوانه خطاب کنند
فقط دل به اين خوش کرده ام که روزي
کتاب زندگي من با نام او پايان گيرد
به اميد آن روز...!!!

پيش تو باز کم اوردم .......خيلي بدشد.
قسم دروغي خوردم......... خيلي بد شد
با غريبه منو ديدي...............خيلي بد شد
پشت من چيا شنيدي .......خيلي بد شد

بتو گفتم مثه تو زياده اما واسه تو داشتم مي مردم
تو رو با اون يکي ديدم کم اوردم..........


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:53  توسط مهسا آریامهر 



ديگه گريه کافيه اگه دوسم داشت تنهام نميذاشت
حالا که رفته بايد ياد و خاطره هاش هم از ذهنم بره
ديگه بارون اونو به يادم نمياره....
اونقدر آزادم که ميتونم دلم را به راحتي به کسي بسپارم
به کسي که شايد از مردونگي چيزي بلد باشه..
حالا ديگه اسمش ميون دفترام کهنه شده
دوست دارم تنهاييمو با ياد و خاطره ديگري پر کنم
فقط کافيه چشماش رو فراموش کنم و اين کار رو خواهم کرد
پس دوستش ميدارم تا دوستم بدارد...!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:52  توسط مهسا آریامهر 


چقدر زود گذشت تمام روزهاي عاشقي
چقدر زود فراموشت شد همه ي اون حرفاي عاشقانه

يادمه بهم ميگفتي زندگي بي تو معنا نداره
اما فکر کنم معناي زندگيت رو توي چشمان ديگري دیدی

ميگفتي دلم ميخواد تا آخر دنيا باهام باشي
حيف که چقدر زود دنيا براي تو به پايان رسيد

هنوزم عاشق اون کهنه غزلم که که زير بارون برام میخوندی
اما فکر نکنم حالا حتي يک کلمش رو هم به ياد داشته باشی


شايد اون درخت پير رو يادت باشه هموني که روي
تنه پوسيدش حک کردي دوستت دارم اولين وآخرين عشق من!!
اما افسوس که آن درخت پس از مدتي زير ضربه های تبر از پا افتاد

ولي يه چيزي رو بدون که جات تو قلبم با چشمان دیگری پر شد 
پس برو و هيچ وقت بر نگرد
چون اينجا کسي منتظرت نيست...!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:51  توسط مهسا آریامهر 


ديگر تنها چشمانت ستاره ي شبهاي تارم بود..
 طنين صدايت لحظه اي رهايم نميکند!
بر اين باور بودم که تنها تو ميتواني سکوت غم انگيزم را بشکني
ولي افسوس که امروز سکوتي مرگبار بر شهر دلم حکم فرماست..
آري اين بار مينويسم اما نه براي تو براي اين دل تنها که چه خوش باور
فريب نگاه دروغت را خورد  و حال بر بخت شومش آه ميکشد...
آري اين تنها رد پاي توست که شيرين ترين زخم را به سنگفرش قلبم هديه داد...!!!
يادته عاشقونه دل و گذاشتم زير پات؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:49  توسط مهسا آریامهر 



قول ميدم وقتي نيستي عكستوبغل نگيرم
قول ميدم روزي هزاربارواسه اشكات نميرم
قول ميدم وقتي نيستي پاي عشق تونسوزم
قول ميدم درانتظارت چشمامو به در ندوزم
ميدوني كه خيلي خستم ميدوني دلم گرفته
ميدني دوريت عزابه ميدوني گريم گرفته
مي دونم برنمي گردي ميدونم رفتي كه رفتي
دروغ بود هر چی که گفتی
می دونم......

هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شكسته

واسه اين حس غريبم كه فقط دل به توبسته
بيا برگرداگه قلبم توروازخونه نرونده
ديگه از آخر غصه حتي يك لحظه نمونده

حتي يك لحظه نمونده .....

تو اين چند وقت به هر وبلاگي سر زدم همه از درد و غم نوشته بودند
همه از عاشقي و بي وفايي ،همه داشتند از جدايي حرف ميزدند از
اينکه بايد بگذرند......ما شنيده بوديم اونايي که مجنون ميشدند اونايي
که دل به ياري دادندو دلبري نبود....اونايي که غم هجران را ميکشيدند
به نوعي سر به بيابون ميگذاشتند تا در تنهايي خودشون تسکين يابند
ميگفتند فلاني عاشق شدو هزاران افسانه ميساختند ......حالا همه ي
ما دم از عشق ميزنيم همه از خوبي همه از بد نامردي همه از يک رنگي
دوغ همه ي ما شيره، نه؟ ،.....پس چرا از صد نفر ??? دارن از بي وفايي و
نامردي و غيره و غيره .......مينالند؟ايا ما واقعا داريم به خودمون دروغ ميگيم؟؟
ايا ما زبونمان با دلمون يکي نيست؟؟....آيا همه چيز قديمي شده؟؟............
بابا مگه اين قلب ??? گرمي چيه که تا حالا اونو به ??? نفر بخشيدي؟؟؟
نه خداييش يا ما داريم يه جورايي دروغ ميگيم يا اينکه ليلي و مجنوني
ويس و راميني شيرين و فرهادي و.......... در ميان نبود يا اگه هم بوده
نويسنده از زرد چوبه و کاري و فلفل و پياز داغ زيادي بهره برده...........
بابا به خدا من منفي نگر نيستم ولي مگه ما  به دنيا اومديم که همش بناليم
چرا؟..چرا بيشتر عشقهاي ما اخرش شکسته و ناکاميه...شما ميدونيد چرا؟

قصه گذشتن من از عبور يه غريبه                  سخته اما بايد اينبار اون تو قلب من بميره
قبل رفتنش به من گفت ميرم اما بر ميگردم     گفت ميام يه روز دوباره که بگم عاشقترينم
آره اون تو پيچ جاده گم شد و ديگه نيومد        تو همون نامه ي آخر گفته بود برنميگردم
بعد اون روز که شنيدم با غريبه اونو ديدن        فهميدم دروغ ميگفتش که به عشقت من اسيرم
برو که وفا نکردي به منو قلب شکستم             من ساده عاشقونه پاي عشق تو نشستم
واسه من شده يه عادت تنها موندن تا هميشه      برو که هق هق گريت ديگه باورم نميشه


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:46  توسط مهسا آریامهر 



نميدونم ...
نميدونم چرا اين وبلاگو راه انداختم
شايد ...
شايد ميخواستم حرفاي دل تنهامو توي اون بنويسم
منتظر بودم تا از تنهايي در بيام تا اين وبلاگو تعطيل کنم
چون ديگه بهانه اي واسه نوشتن من نميموند
اما حالا ...
حالا که ديگه تنها نيستم
ولي بازم داره مينويسم
اين دفعه واسه چي؟
واسه اين که از خدام بخوام هيچ وقت تنهام نکنه

حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگات بکنم تو......... تو چشام عشقو ببيني
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بد ديدم که عشقه اخه اندازش زياده
تو بازم طاقت اوردي مثه پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيز
بد جوري ديوونتم من فکر نکن اين اعتراضه
هميشه نبودن تو کرده اين دلو کلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من
من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بي گناهه
بيا و مثه گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم کمک کن


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:42  توسط مهسا آریامهر 

Copyright 2007 Mahsa Aryamehr